خدا را دوست دارم به خاطر اينكه
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username اي كه باشم، من را connect می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اين همه friend كه برايم پيوسته add مي كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینهمه wallpaper كه update می كند و آنها را به رايگان در اختيار همه انسانها مي گذارد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی آن را SEND TO ALL نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هایم می ماند و من را delete و ignore نمی كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه وجود من را install كرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم با او حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shut down ام نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیست که فقط به دلم سر بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست برایش BUZZ بدهم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هایش همیشه من را آرام می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هایش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم توی كارش نیست
خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم فعلا با شخص دیگری حرف می زنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از کسی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه در كنار من می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به او بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلویش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت برایش تنگ شده
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم.
اميدهاي اسکار
- بهترين فيلم:
شانس نخست: ماجراي غريب بنجامين باتن
ناکامان بزرگ: جادهي روولوشنري ، شک، شواليهي تاريکي ، گرن تورينو
شگفتي: کتابخوان، ميلک
ماجراي غريب بنجامين باتن «سيان چافين، کاتلين کندي، فرانک مارشال»
روايت غريب «ديويد فينچر» از زندگي مردي که پير به دنيا ميآيد و با گذشت زمان به سوي جواني حرکت ميکند، بيش از هر فيلم ديگري در اين دوره شايستهي بردن مجسمهي اسکار است. فيلمي که با توجه دقيق به جزئيات و ظرايف اثر، مدت زماني قريب به يک قرن را مرور ميکند و هر دوره از اين تاريخ صد ساله را به ملموسترين شکل ممکن نمايش ميدهد.
ميليونر زاغهنشين «کريستين کولسن»
نگاه خشن «دني بويل» به فقر و جنايت در کليهي سطوح اجتماعي آن در قالب ملودرامي سرشار از رنگ و موسيقي بيترديد يکي از شاخصترين فيلمهاي سال 2008 محسوب ميشود. «بويل» در اين فيلم به تحليل چگونگي رشد کودکاني مي پردازد که زندگي خود را از زاغههاي شهر پر تنش بمبئي آغاز ميکنند و به نوعي سرنوشت شان در گرو همان چيزي رقم ميخورد که در کودکي تجربه نمودهاند. فيلم «دني بويل» پس از بردن چهار جايزهي اصلي مراسم «گلدن گلوب» و نامزدي در سيزده رشتهي بافتا، اينک به موفقيت خود در اسکار نيز ادامه داده است، و با ده نامزدي، در انديشهي درخششي دوباره است.
کتابخوان «آنتوني مينگلا، سيدني پولاک، دانا گيگيولتي»
«کتابخوان»، شايد بتواند با بردن اسکار بهترين فيلم سال، اندکي بر اندوه از دست رفتن «آنتوني مينگلا» و «سيدني پولاک» که هر دو از دستاندرکاران فيلم بودند و در خلال ساخت آن از دنيا رفتند، مرهم بنهد. ملودرام «دالدري» که روايتي از عشق ميان يک زن ميانسال و پسري نوجوان در خلال جنگ جهاني دوم را ارايه ميدهد، تصوير غمانگيزي از چگونگي مواجههي نسلها با کشتار و جنايات ديگران است. اين فيلم ميتواند به پديدهي اسکار امسال بدل شود.
فراست/ نيکسون «ران هاوارد، برايان گيزر، اريک فلنر»
روايت زيباي ران هاوارد از يکي از مهمترين رويدادهاي سياسي قرن گذشته، به قطع يقين در زمره مهمترين فيلمهاي سال 2007 محسوب ميشود. رسوايي نيکسون در جريان ماجراي «واترگيت» و مصاحبهي او با «فراست»، شومن مطرح تلويزيون، پس از سه سال، اثري پر تنش و هيجان را از اين مناظرهي تاريخي پديد آورده که نه تنها شايستهي نامزدي اسکار بلکه مستحق بردن جايزه نيز هست.
ميلک «بروس چوئن، دن چينز»
نمايش بي عيب و نقص گاس ون سنت از ماجراي زندگي نخستين مرد همجنسگرايي که ضمن پافشاري بر تمايلات جنسي خود پا به مقوله ي سياست نهاد و در گيرو دار طرفداران و مخالفينش دست آخر قرباني ترور شد. روايت سر راست و عاري از پيچيدگي ون سنت از زندگي هاروي ميلک، ممکن است بخت چنداني براي تصاحب اسکار بهترين فيلم نداشته باشد، اما قطعن شايستگي حضور در ميان پنج نامزد نهايي اسکار را دارد.
- بهترين کارگرداني:
شانس نخست: ديويد فينچر «ماجراي غريب بنجامين باتن»
ناکامان بزرگ: سام مندز «جادهي روولوشنري»، کريستوفر نولان «شواليهي تاريکي» ، جان پاتريک شانلي«شک» ، باز لورمان«استراليا» ، دارن آرنوفسکي «کشتيگير» ، کلينت ايستوود «گرن تورينو» ، برايان سينگر «والکري» ، استيون سودربرگ « چه»
شگفتي: گاس ون سنت «ميلک»
ديويد فينچر «ماجراي غريب بنجامين باتن» نخستين نامزدي اسکار براي اين فيلمساز شايسته شايد قدري دير رقم خورد. به زعم بسياري از منتقدين «فينچر» شايستهي اين بوده که حداقل يکبار براي فيلم تحسنبرانگيزش، «باشگاه مبارزه»، به نامزدي اسکار برسد. با اين حال ظاهرن تقدير بر اين بوده که «ديويد فينچر» در نخستين نامزدي اسکارش، قدرتمندتر از هر شخص ديگري ظاهر شود طوري که تقريبن جاي هيچ شبههاي را در صورت بردن مجسمهي طلايي براي هيچکس باقي نگذارد.
استفن دالدري «کتابخوان» شش سال پيش، اين کارگردان با استعداد اما کمکار، براي فيلم پيچيدهي «ساعتها» نامزد اسکار شد، اما افسوس که در جمع نامزدهاي آن سال افرادي چون «رومن پولانسکي» و «مارتين اسکورسيزي» وجود داشتند که نام «دالدري» را کاملن تحت تاثير خود قرار داده بود. اکنون اين کارگردان انگليسي با ساختن فيلمي که ابتدا قرار بوده «آنتوني مينگلا» فقيد آن را بسازد، خود را به عنوان يک مدعي سرسخت براي بردن اسکار معرفي کرده است، گرچه از شانس کمتري در مقابل «بويل»، «فينچر» و «هاوارد» برخوردار است.
دني بويل «ميليونر زاغهنشين» کارگردان نوانديش و صاحبسبک فيلمهاي «28 روز بعد»، «سانشاين» و «ميليونها» امسال با تصوير نمايشي پر رنگ و لعاب اما تلخ، از زاغههاي بمبئي همگان را به تحسين خود وا داشته است. بويل پس از موفقيت همه جانبه در مراسم گلدن گلاب و درخشش فيلمش در جوايز بافتا، بيش از پيش اميدوار است تا به توفيق در اسکار برسد، هر چند که رقيب جدي و سرسختي به نام ديويد فينچر را کنار خود ميبيند.
گاس ون سنت «ميلک» دردانهي فستيوال کن، اينک بار ديگر پس از «ويل هانتيگ نابغه»، مورد توجه اعضاي آکادمي اسکار قرار گرفته و براي دومين بار نامزد دريافت اين جايزه ي مهم سينمايي شده است. «ون سنت» که تقريبن هر فيلمش به بخش مسابقهي فستيوال کن، که خيليها ارزش آن را از اسکار نيز بالاتر ميدانند، رسيده است، کار دشواري در رقابت با ساير رقبا براي تصاحب اسکار پيش رو دارد.
ران هاوارد «فراست/نيکسون» هاوارد تنها فيلمسازي از ميان جمع حاضر در نامزدهاي اسکار بهترين کارگرداني امسال است که پيش تر براي فيلم «يک ذهن زيبا» دو بار طعم اين جايزه را چشيده است. روايت «هاوارد» از مناظرهي تلويزيوني «فراست» و «نيکسون» گرچه پر شور و حرارت است، اما بخت چنداني براي بردن اسکار کارگرداني در برابر «بويل» و «فينچر» ندارد.
- بهترين بازيگر نقش اول مرد:
شانس نخست: ميکي رورک «کشتيگير»
ناکامان بزرگ: کلينت ايستوود «گرن تورينو» ، لئوناردو ديکاپريو «جادهي روولوشنري» ، داستين هافمن «آخرين شانس هاروي» ، کالين فارل «در بروژ» ، بنيسيو دلتورو « چه»
شگفتي: ريچارد جنکينز «ناظر»
براد پيت «ماجراي غريب بنجامين باتن» دومين نامزدي اسکار براي «براد پيت» پس از فيلم «دوازده ميمون»، ميتواند اين بازيگر خوشچهره و با استعداد را حتا به جايزهي اسکار نيز برساند.«پيت» به خوبي توانسته تا دگرگوني جسمي و روحي مردي را که از پيري به سمت جواني حرکت ميکند نشان دهد و با هنر خود کمک شاياني نيز به موفقيت فيلم نمايد.
فرانک لانگلا «فراست/نيکسون» بازيگر کهنهکار فيلمهايي چون «تفنگ خدا»، «بادکنک جادويي» و سريال «شرلوک هولمز»، اينک در آستانهي هفتاد و يک سالگي، با ايفاي بيکم و کاست نقش «ريچارد نيکسون» در درام پرهيجان «فراست/نيکسون» خود را در يک قدمي لمس جايزهي اسکار ميبيند، اما افسوس که اين پير کهنهکار رقيبان سرسختي را در کنارش دارد که شايد مجالي براي لقاي اسکار به او ندهند. با اين حال «لانگلا»ميتواند با توجه به سنت اسکار در اهداي هر چند وقت يکبار جايزه به سالخوردگان سينما، همچنان اميدوار باقي بماند.
شون پن «ميلک» پنجمين نامزدي اسکار براي «شون پن» ميتواند منجر به بردن دومين اسکارش شود. تصوير صريح و به دور از اغراقي که اين بازيگر توانا از شخصيت «هاروي ميلک» ارايه ميدهد بدون شک نه تنها چيزي کم از بازي او در نقش «جيمي مارکوم» در «رودخانهي مرموز» که چهار سال پيش براي آن جايزهي اسکار برد، ندارد بلکه داراي بعد وسيعتري از لحاظ تحليل شخصيت نيز هست.
ميکي رورک «کشتيگير» پس از سالها افول و در حاشيه بودن، بار ديگر «ميکي رورک» خود را به سطح اول بازيگري در سينما رسانده است. نمايش بي عيب و نقص رورک از زندگي کشتيگيري که پس از دورهاي بحراني بار ديگر به اوج باز ميگردد، بيشباهت به زندگي حرفهاي خود او نيز نيست و شايد به همين دليل باشد که او توانسته تا تغييرات روحي و جسمي چنين کاراکتري را به خوبي القا نمايد. «رورک» پس از بردن جايزهي «گلدن گلوب» بهترين بازيگر نقش اول مرد، بدون شک مستحقترين فرد براي تصاحب اسکار است.
ريچارد جنکينز «بازبين» هيچکس فکرش را نميکرد که نام «ريچارد جنکينز» را به جاي نام بزرگاني چون «کلينت ايستوود» و يا «لئوناردو ديکاپريو»، در فهرست نهايي نامزدهاي بهترين بازيگر نقش اول مرد ببيند. اما اين بازيگر شصت و دوساله ساله با ايفاي نقش پروفسوري سالخورده که دل به بيوهي تازه طلاق گرفتهاي در ملودرام «بازبين» ميبندد، عملن غيرممکن را ممکن ساخت و نام خود را با اقتدار در ميان نامزدهاي اسکار حک کرد. «جنکينز» اگرچه شانس چنداني براي تصاحب مجسمه ي طلايي ندارد، اما ميتواند با همان دلخوشي «فرانک لانگلا» خود را تا روز برگزاري مراسم اميدوار باقي نگه دارد.
- بهترين بازيگر نقش اول زن:
شانس نخست: کيت وينسلت «کتابخوان»
ناکامان بزرگ: کيت وينسلت«جادهي روولوشنري» ، نيکول کيدمن «استراليا» ، سالي هاوکينز «الکي خوش» ، کريستين اسکات توماس «مدت زياديست که دوستت دارم» ، اما تامسون «آخرين شانس هاروي» ، کيت بلانشت «ماجراي غريب بنجامين باتن» ، کيت بکينسل «فرشتگان برفي»
شگفتي: مليسا لئو «رودخانهي يخزده»
کيت وينسلت «کتابخوان» بدون هيچگونه اغراقي امسال را بايد سال «کيت وينسلت» ناميد. حضور مؤثر اين بازيگر توانا و با استعداد در دو ملودرام «کتابخوان» و «جادهي روولوشنري» علاوه بر اين که دو جايزهي «گلدن گلوب» را براي او به ارمغان آورد، اينک او را براي ششمين بار نامزد دريافت جايزهي اسکار کرده است. «وينسلت» که از پنج نامزدي گذشته توفيقي بدست نياورده، بيش از پيش اميدوار است تا اولين اسکارش را به خانه ببرد. هر چند که انتظار ميرفت او براي ايفاي نقش«آپريل ويلر» در «جادهي روولوشنري» نامزد اسکار شود، اما ظاهرن بازي او در « کتابخوان» بيش تر به مذاق داوران اسکار خوش آمده است.
مريل استريپ «شک» مريل استريپ تمامنشدني است. سي سال حضور قدرتمندانه در سطح اول سينما، پانزده بار نامزدي اسکار که از ميان آن ها دو جايزه نصيبش شده، درخشش بيوقفه در فستيوالها و آکادميهاي سينمايي، همه و همه گوياي اين مطلب است و اينک اين سيندرلاي قديمي سينما در آستانهي شصت سالگي با ايفاي حيرتبرانگيز نقش يک راهبه، اميدوار است تا به صف اندک برندگان سه جايزهي اسکار بپيوندد.
آن هاتاوي «ريچل ازدواج ميکند» «آن هاتاوي» بدون ترديد بايد علاوه بر استعداد و تلاش خودش، موفقيت خود در عرصهي سينما را به نوعي مديون «مريل استريپ» بداند. شايد اگر نقش او در کمدي-درام «شيطان پردا ميپوشد» در کنار بازيگر ديگري به غير از «استريپ» رقم ميخورد، اينک به افتخار نامزدي در اسکار نميرسيد. «هاتاوي» بازيگر خوش قريحه و زيباروييست که اين نامزدي ميتواند سرآغازي از ورود به دورهي جديدي برايش محسوب شود.
آنجلينا جولي«معاوضه» دختر جنجالي و پرحاشيهي هاليوود، پس از نزديک به ده سال افول و بازي در نقشهاي پيش پا افتاده، به مرز پختگي رسيده است. سال گذشته حضور او در «يک قلب قدرتمند» ما را بار ديگر به ياد آنجليناي اواخر دههي نود انداخت و اينک تماشاي نقش مادر مستاصل و درماندهاي که فرزنذش را گم کرده در تريلر «معاوضه» چهرهاي متفاوت از «جولي» را عرضه ميکند که ميتواند يک اسکار ديگر پس از «دختر از هم گسيخته» برايش به ارمغان آورد.
مليسا لئو «رودخانهي يخزده» مليسا لئو همان زني است که در تريلر پر سر و صداي «21 گرم» او را در نقش همسر «بنيسيو دلتورو» ديدم و بازي حيرتانگيزش در آن سال، ناجوانمردانه از ديد اعضاي آکادمي اسکار دور ماند. اين بازيگر چهل و نه ساله امسال با ايفاي نقش« رِي ادي» در درام «رودخانهي يخزده» بالاخره تواناييهايش را به رخ داوران اسکار کشاند و آن ها را وادار کرد که در ميان شمار زيادي از اسامي بزرگ، نام او را به عنوان يکي نامزد بهترين بازيگر نقش اول زن معرفي کنند.
- بهترين بازيگر نقش مکمل مرد:
شانس نخست: هيث لجر «شواليهي تاريکي»
ناکامان بزرگ: تام کروز «تندر استوايي» ، جان مالکوويچ «پس از خواندن بسوزانيد» ، دنيس هاپر «خوابگردي» ، خاوير باردم «ويکي کريستينا بارسلونا» ، جان مالکوويچ «معاوضه» ، آئورن اکهارت «شواليهي تاريکي»
شگفتي: مايکل شانون «جادهي روولوشنري»
هيث لجر «شواليهي تاريکي» افسوس که اين بازيگر جوان و با استعداد ديگر در ميان ما نيست و نميتوانيم پس از اين از بازي گيرا و چشمنواز او در سينما لذت ببريم. «لجر» که سه سال پيش براي «کوهستان بروکبک» نامزد اسکار شده بود، اينبار در «شواليهي تاريکي» به واقع تصويري مهيب و ترسناک از يکي از خبيثترين بدمنهاي تاريخ سينما ارايه ميدهد. اگر «لجر» براي بازي در نقش «ژوکر» جايزهي اسکار بگيرد به هيچ عنوان نبايد آن را به حساب ترحم اسکار در پي از دست رفتنش دانست.
جاش برولين «ميلک» جاش برولين پس از بازي در تريلر انتزاعي برادران کوئن، «سرزميني براي پيرمردها نيست»، به نوعي تولد دوبارهاي يافت و اينک با ايفاي نقش «دن وايت» در درام «ميلک» خود را موفقتر از گذشته ميبيند. او با اين که شانس چنداني براي بردن اسکار ندارد، اما ميتواند به حوادثي که سال گذشته «تيلدا سوئينتون» را به اسکار رساند، اميدوار بماند.
رابرت داوني جونيور«تندر استوايي» هجويهي «بن استيلر» از جنگ ويتنام و تبليغات رسانهاي پيرامون آن، بيش از آن که خود در معرض ديد قرار بگيرد، نام دو بازيگر نقش مکملش، «تام کروز» و «رابرت دواني جونيور» را برجسته ساخت. ايفاي نقشهاي متفاوت از ايندو بازيگر توانا آن ها را نامزد «گلدن گلوب» نمود و اينک «داوني جونيور» را به کانديتاتوري اسکار رسانده است. گرچه از ديد نگارنده استحقاق «تام کروز» براي چنين افتخاري بيش از «داوني جونيور» بود.
فيليپ سيمور هافمن «شک» به نظر ميرسد که «فيليپ سيمور هافمن» قصد دارد تا رکورد «جک نيکلسون» را در نامزدي براي اسکار بشکند. چراکه در اين چند سال اخير هرچه بازي از اين هنرپيشهي توانا ديدهايم به نوعي شاهنقش تبديل شدهاند، به طوري که هريک از آنها شايستهي بردن يک جايزهي اسکار است. «سيمورهافمن» اينبار با ايفاي نقش يک کشيش در درام «شک» اميد زيادي به بردن دومين اسکار خود دارد.
مايکل شانون «جادهي روولوشنري» در اين که بازي «مايکل شانون» در ملودرام «جادهي روولوشنري» فوقالعاده بوده، ترديدي نيست. اما از سويي بايد اين نکته را نيز اذعان کرد که اگر نام ديگري به جاي «شانون» در فهرست نامزدها ميآمد کسي افسوس نميخورد. «شانون» از حداقل شانس در ميان جمع نامزدهاي بهترين بازيگر مرد مکمل براي تصاحب اسکار برخوردار است، با اين حال او بايد از اين که تا اين مرحله هم بالا آمده به خود ببالد.
- بهترين بازيگر نقش مکمل زن:
شانس نخست: مريسا تومي «کشتيگير»
ناکامان بزرگ: فرانسيس مکدورمند «پس از خواندن بسوزانيد» ، فريدا پينتو «ميليونر زاغهنشين» ، چارليز ترون «خوابگردي» ، ربهکا هال «ويکي کريستينا بارسلونا»
شگفتي: ندارد.
پنهلوپه کروز «ويکي کريستينا بارسلونا» بازيگر مورد علاقهي «پدرو آلمودوار» پس از درخشش در فيلم «بازگشت» او که نامزدي اسکار را نيز نصيبش کرد، بار ديگر با اتکا به لهجهي زيباي اسپانيولي خود و بازي در نقش زني پيچيده و عجيب در کمدي عشقي «ويکي کريستينا بارسلونا» به موفقيتي ديگر در سينما رسيده و براي دومين بار نامزد جايزهي اسکار شده است. بردن جايزه براي «کروز» اينبار دور از دسترس نيست، هرچند که اين احتمال براي نقشش در «بازگشت» بيشتر ميرفت.
امي آدامز «شک» امي آدامز پس از نامزدي غيرمنتظرهاش در کمدي فانتزي «جونباگ» در سال 2005، بار ديگر با ايفاي نقشي متفاوت در درام «شک» بعدي تازه به کارنامهي هنرياش بخشيده و با نامزدي دوباره براي اسکار ثابت نموده که توانايي ارايهي بازي موثر در هر نوع گونهي سينمايي را دارد. «آدامز» ميتواند اميدوار باشد که در رقابت تنگانگ نامزدهاي بهترين بازيگر نقش مکمل زن عاقبت جايزه از آن او شود.
ويولا ديويس «شک» سياهپوست حاضر در ميان نامزدهاي اسکار بازيگري امسال شانس بالايي براي بردن جايزه دارد. «ويولا ديويس» که تا پيش از «شک» در فيلم چندان مهمي ايفاي نقش نکرده، با درخششي که در ايفاي نقش خانم «ميلر» در درام «جان پاتريک شانلي» از خود نشان داده بسيار اميدوار به تصاحب جايزه است.
مريسا تومي «کشتيگير» مريسا تومي بازيگري را از سال 1984 و با بازي در فيلم «بچهي فلامينگو» آغاز کرد و در مدت کوتاهي توانست به يکي از چهرههاي مطرح هاليوود تبديل شود و در حالي که کمتر از يک دهه از فعاليت حرفهاياش ميگذشت با بازي در فيلم «پسرعمويم، ويني» موفق به دريافت جايزهي اسکار شد. پس از اين فيلم «تومي» روند روبه رشد خود را ادامه داد و بار ديگر براي فيلم «در اتاقخواب» نامزد جايزهي اسکار شد. سال گذشته بازي زيباي او در تريلر «پيش از آن که شيطان بفهمد، مردي» از چشم داوران دور ماند، اما امسال با حضور در فيلم «کشتيگير» براي بار سوم نام خود را در جمع نامزدهاي اسکار ميبيند و بيش از ساير نامزدها اميدوار به بردن جايزه است.
تاراجي پي. هنسون «ماجراي غريب بنجامين باتن» کمتر کسي فکر ميکرد که نام «تاراجي پي. هنسون» در ميان نامزدهاي اسکار امسال قرار گيرد، اما اين هنرپيشهي سريالهاي تلويزيوني، با اجرايي تاثير گذار در پروژهي پر سر و صداي «ماجراي غريب بنجامين باتن» خود را در مرحلهي تازهاي از دوران حرفهاي اش ميبيند. هرچند که اميد چنداني به تصاحب اسکار ندارد.
انشائ زير را به روش دانش آموز کلاس دوم دبستان بخوانيد
ما حيوانات را خيلي دوست داريم، بابايمان هم همينطور.ما هر روز در مورد حيوانات حرف ميزنيم ، بابايمان هم همينطور. بابايمان هميشه وقتي با ما حرف ميزند از حيوانات هم ياد ميکند، مثلا امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛ تولهسگ مگه تو مشق نداري که نشستي پاي تلوزيون؟ و هر وقت ما پول ميخواهيم ميگويد؛ کرهخر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پيشا وقتي ما با مامانمان و بابايمان ميرفتيم خون عمه زهره اينا يک تاکسي داشت ميزد به پيکان بابايمان. بابايمان هم که آن روي سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوري گوساله؟ آقاهه هم گفت: کور باباته يابو، پياده ميشم همچين ميزنمت که به خر بگي زن دايي, بابايمان هم گفت: برو بينيم بابا جوجه و عين قرقي پريد پايين ولي آقاهه از بابايمان خيلي گنده تر بود و بابايمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابايمان گفت؛ مگه کرم داري آخه؟ خرس گنده مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟
ما تلوزيون را هم که خيلي حيوان نشان ميدهد دوست ميداريم، البته علي آقا شوهر خالهمان ميگويد که تلوزيون فقط شده راز بقا، قديما همش گربه و کوسه نشون ميداد. ما فکر ميکنيم که منظور علي آقا کارتون پينوکيو باشه چون هم توش گربهنره داشت هم کوسه هم پينوکيو که دروغ ميگفت.
فاميلهاي ما هم خيلي حيوانات را دوست دارند، پارسال در عروسي منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطي مرغها، شوهر خالهمان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خيلي بازي کرديم ولي بعدش شوهر خالهمان همان وسط سرشان را بريد! ما اولش خيلي ترسيديم ولي بابايمان گفت چند تا عروسي برويم عادت ميکنيم، البته گوسفندها هم چيزي نگفتند و گذاشتند شوهر خالهمان سرشان را ببرد، حتما دردشان نيامد. ما نفهميديم چطور دردشان نيامده چون يکبار در کامپيوتر داداشمان يک فيلم ديديم که دوتا آقا که هي ميگفتند الله اکبر سر يک آقا رو که نميگفت الله اکبر بريدند و اون آقاهه خيلي دردش اومد. و ما تصميم گرفتيم که هميشه بگيم الله اکبر که يک وقت کسي سر ما را نبرد.
ما نتيجه ميگيريم که خيلي خوب شد که ما در ايران به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنيم و آنها را در تلوزيون ببينيم در موردشان حرف بزنيم و نميدانيم اگر در ايران به دنيا نيامد بوديم چه غلطي بايد ميکرديم.
مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:
ما همون 'آدم' هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!
سلام
دو روز از این اتفاق دردناک گذشته اما من هنوز باورم نمی شود که قیصر امین پور دیگردر میان ما نیست.خودش گفته بود(ناگهان چه زود دیر می شود)پس چرا خودش به این زودی دیر کرد.این کلمات حاصل دلی غمگین و ذهنی پریشان است.هر چه به مغزم خطور میکند در لحظه با فشردن دکمه های صفحه کلید کامپیوترم برروی کاغذ مجازی مونیتور نمایان و ثبت می شود.باورکنید من حتی یک بار نیز قیصر را از نزدیک ندیده ام.از سالهای دور پیش از سال ۱۳۶۳ با کتابهایش آشنا شدم.کلمه به کلمه،نفس به نفس با او همراه بوده ام.بسیار دوستش داشته ام و البته در آینده نیز با اشعار ساده و زیبایش،با ترانه هایی که هر کدامش در حافظه ی جمعی یک ملت ماندگار شده و نیز با دیگر آثار گران سنگش زندگی خواهم کرد.میگویند شاعران و خردمندان در هر جامعه ای مرگ آگاه هستند.این صفت کاملا در مورد قیصر عزیز صدق میکرد.خودش گفته بود:
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز همان حكايت هميشگي!
پيش از انكه باخبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
اي....
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود
از فرصت استفاده کرده و فقدان این شاعر تکرارناپذیرادب سترگ پارسی معاصررا به شما و خانواده ی محترمش تسلیت میگویم.(تولدش در سال ۱۳۳۸ در قصبه ای از قصبات دزفول و وفاتش در روز ششم آبان درسال۱۱۳۸۶ در بیمارستان دی تهران به وقوع پیوست.)به مناسبت درگذشت او ،تعدادی از اشعارش را به مدد حافظه ی ضعیف و پریشانم ذیلا اینجا قلمی خواهم کرد.اینها قطرات زلال و ماندنی ی از زندگی منندکه در تنهایی بارها و بارها نوشیده ام.اشتباههای تایپی محتملی که دامن این یادواره را خواهد گرفت،به حساب بعض فرومانده در گلویم بگذارید و مرا عفو کنید.حال پیش از نوشتن اشعار قیصر از شما استدعا می کنم فاتحه ای نثار روح سبز و متعالی اش کنید.چشمانم را اشک پر کرده است.به قول سهراب:بهتر آنست که برخیزم ، رنگ را بردارم ،دور تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.
غزل در پرده ي ديرسال
چرا تا شكفتم
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بي هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهاي من
افتاد
------------------------------------------------------------------------------
حرف اخر
هزار خواهش و ايا
هزار پرسش و اما
هزار چون وهزاران چراي بي زيرا
هزار بود و نبود
هزار شايد و بايد
هزار باد و مباد
هزار كار نكرده
هزار كاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوك و مگر
هزار بار هميشه هزار بار هنوز...
مگر تو اي همه هرگز
مگر تو اي همه هيچ
مگر تو نقطه ي پايان
بر اين هزار خط ناتمام بگذاري
مگر تو اي دم اخر
در اين ميانه تو
سنگ تمام بگذاري
------------------------------------------------------------------------------
الفباي درد
الفباي درد از لبم مي تراود
نه شبنم كه خون از شبم مي تراود
سه حرف است مضمون سي پاره ي دل
الف لام ميم از لبم مي تراود
چنان گرم هذيان عشقم كه اتش
به جاي عرق از تبم مي تراود
ز دل بر لبم تا دعايي برايد
اجابت ز هر ياربم مي تراود
ز دين ريا بي نيازم بنازم
به كفري كه از مذهبم مي تراود
------------------------------------------------------------------------------
حتي اگر نباشي
مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را
مي جويمت چنانكه لب تشنه اب را
محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان افتاب را
بي تابم انچنانكه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل
يا انچنانكه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي مي افرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
يا چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
------------------------------------------------------------------------------
حسرت هميشگي
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز همان حكايت هميشگي!
پيش از انكه باخبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
اي....
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود
------------------------------------------------------------------------------
اواز عاشقانه
اواز عاشقانه ي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نمي كند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست
اي داد كس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي هاي هاي عزا در گلو شكست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
ان گريه هاي عقده گشا در گلو شكست
ان روزهاي خوب كه ديديم خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست
بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت
ايا ز ياد رفت و چرا در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و افرين و دعا در گلو شكست
------------------------------------------------------------------------------
سرود صبح
حنجره ها روزه ي سكوت گرفتند
پنجره ها تار عنكبوت گرفتند
عقده ي فرياد بود و بغض گلوگير
بهت فصيح مرا سكوت گرفتند
نعره زدم:عاشقان گرسنه ي مرگند
درد مرا قوت لايموت گرفتند
چون پر پروانه تا كه دست گشودم
دست مرا لحظه ي قنوت گرفتند
خط خطا بر سرود صبح كشيدند
روشني صفحه را خطوط گرفتند
------------------------------------------------------------------------------
اشتقاق
وقتي جهان از ريشه ي جهنم
و ادم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي ياس مي ايد
وقتي كه يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را
به كفتر
تبديل مي كند
بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخواني
نان است
------------------------------------------------------------------------------
روز مبادا
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها....
مثل هميشه اخر حرفم
و حرف اخرم را
با بغض مي خورم
عمريست
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم:
باشد يراي روز مبادا!!
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
ان روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي داند؟؟
شايد
امروز نيز روز مبادا
باشد!
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها....
هر روز بي تو
روز مباداست
------------------------------------------------------------------------------
اگر عشق نبود
از غم خبري نبود اگر عشق نبود
دل بودولي چه سود اگر عشق نبود؟؟
بي رنگتر از نقطه ي موهومي بود
اين دايره ي كبود اگر عشق نبود
از اينه ها غبار خاموشي را
عكس چه كسي زدود اگر عشق نبود؟؟
در سينه ي هر سنگ دلي در تپش است
از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود؟؟
بي عشق دلم جز گره كوري چه بود؟
دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود
از دست تو دراين همه سرگرداني
تكليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟؟؟؟؟
------------------------------------------------------------------------------
مساحت عشق
شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد
مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد
محيط تنگ دلم را شكسته رسم كنيد
خطوط منحني خنده را خراب كنيد
طنين نام مرا موريانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غير ازين خطاب كنيد
دگر به منطق منسوخ مرگ مي خندم
مگر به شيوه ي ديگر مرا مجاب كنيد
در انجماد سكون پيش از انكه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهاي عشق اب كنيد
مگر سماجت پولادي سكوت مرا
درون كوره ي فرياد خود مذاب كنيد
بلاغت خم من انتشار خواهد يافت
اگر كه متن سكوت مرا كتاب كنيد
------------------------------------------------------------------------------
اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون اگر دل دليل است...
سراپا دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است اورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم
اگر دشنه ي دشمنان گردنيم!
اگر خنجر دوستان گرده ايم!
گواهي بخواهيد اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
ازين دست عمري به سر برده ايم
------------------------------------------------------------------------------
نامه اي براي تو
اين ترانه بوي نان نمي دهد
بوي حرف ديگران نمي دهد
سفره ي دلم دوباره باز شد
سفره اي كه بوي نان نمي دهد
نامه اي كه ساده و صميميست
بوي شعر و داستان نمي دهد:
...با سلام و ارزوي طول عمر
كه زمانه اين زمان نمي دهد
كاش اين زمانه زير و رو شود
روي خوش به ما نشان نمي دهد
يك وجب زمين براي باغچه
يك دريچه اسمان نمي دهد
وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد زمان نمي دهد
فرصتي براي دوست داشتن
نوبتي به عاشقان نمي دهد
هيچ كس برايت از صميم دل
دست دوستي تكان نمي دهد
هيچكس به غير ناسزا تو را
هديه اي به رايگان نمي دهد
كس ز فرط هاي و هوي گرگ و ميش
دل به هي هي شبان نمي دهد
جز دلت كه قطره ايست بيكران
كس نشان ز بيكران نمي دهد
عشق نام بي نشانه است و كس
نام ديگري بدان نمي دهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان
نان و گل به ميهمان نمي دهد
------------------------------------------------------------------------------
عصر جديد
ما
در عصر احتمال به سر مي بريم
در عصر شك و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف كه باد بيايد
در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري كه هيچ اصلي
جز اصل احتمال يقيني نيست
اما من
بي نام تو
حتي
يك لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عين اليقين من
قطعيت نگاه تو
دين من است
من از تو ناگزيرم
من
من بي نام ناگزير تو مي ميرم.
روحش شاد باد.
۹/۸/۱۳۸۶
من كيستم؟
من كيستم؟ من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند
مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟
ای کاش می توانستم مثل حافظ شعر بگويم و مثل او حساسيتی داشته باشم که ايجاد کننده ی رابطه با تمام لحظه های صميمانه ی تمام زندگيهای تمام مردم و اينده باشد اگر عشق عشق باشد زمان حرف احمقانه ايست. چه دنيای عجيبيست.من اصلا کاری به کار هيچکس ندارم و همين بی ازار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه در باره ام کنجکاو بشوند. نميدانم چطور بايد با مردم برخورد کرد.من ادم کمرويی هستم. برايم خيلی مشکل است که سر صحبت را با ديگران باز کنم.به خصوص که اين ديگران اصلا برايم جالب نباشندوبگذريم.
ميان اين همه ادمهای جورواجور انقدر احساس تنهايی می کنم که گاهی گلويم می خواهد از بغض پاره شود....
حس خارج از جريان بودن دارد خفه ام می کند.کاش در جای ديگری به دنيا امده بودموجايی نزديک به مرکز حرکات و جنبشهای زنده.
افسوس که همه ی عمرم و همه ی تواناييهايم را بايد فقظ و فقط به به علت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها در بيغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بيهودگی است تلف کنم همچنان که تا به حال کرده ام.وقتی تفاوت را می بينم و اين جريان زنده ی هوشيار را که با چه نيرويی به پيش می رود و شوق افريدن و ساختن را تلقين و بيدار می کند مغزم پر از سياهی و نااميدی می شود و دلم می خواهد بميرم و ديگر به قطعات و اشعار ديگران ناخنک نزنم و ديگر کوهی از مطبوعات رايج ادبی و هنری را درون کومه ی تاريک خودم انبار نکنم.
ولی تا به خود ازاد و راحت و جدا از همه خودهای اسيرکننده ی ديگران نرسی به هيچ چيزنخواهی رسيد.تا خودت را دربست و تمام و کمال در اختيار ان نيرويی که زندگی اش رااز مرگ و نابودی انسان می گيرد نگذاری موفق نخواهی شد.که زندگی خودت را خلق کنی.... هنرقويترين عشقهاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجوديتش دست پيدا کند.
من تهران را دوست دارم هر چه می خواهد باشد باشد.من دوستش دارم و فقط در انجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پيدا می کند ان افتاب لخت کننده و ان غروبهای سنگين و ان کوچه های باريک و ان مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم.
يک تابلو از ليوناردو داوينچی در نشنال گالری هست که من قبلا نديده بودم يعنی در سفر قبليم به لندن.محشر است همه چيز در يک رنگ ابی سبک حل شده است.مثل ادم است+سپيده دم.
دلم می خواست خم شوم و نماز بخوانم.مذهب يعنی همين و من فقط در لحظات عشق و ستايش است که احساس مذهبی بودن می کنم.
محروميتهای من اگر به من غم می دهند در عوض اين خاصيت را هم دارند که مرا از دام تمام تظاهرات فريبنده ای که در سطح يک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات می دهند و با
خودشان به قعر اين رابطه که مرکز طپشها و تحولات اصلی است نزديک می کنند.
من نمی خواهم سير باشم بلکه می خواهم به فضيلت سيری برسم.
بديهای من چه هستند جز شرم و عجز خوبيهای من از بيان کردن جز ناله ی اسارت خوبيهای من در اين دنيايی که تا چشم کار می کند ديوار است و جيره بندی افتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.
ديروز در يک مجموعه شعر قديمی داشتم قطعه ی (پيرمرد چشم ما بود از جلال ال احمد) که راجع به اخرين لحظات زندگی نيما يوشيج قبل از مرگ بود را می خواندم.
چند سطر اخر نوشته بغظم را به شدت ترکاند زمانيکه نيما را سوار قاطر از يوش به علت بيماری شديدش به اول جاده ی چالوس-تهران می اوردند و پس از ان با مرارتهای بسيار به تهران و به خانه ی خودش که ديوار به ديوار خانه ی جلال ال احمد بود اوردند.حال بشنويد بقيه ی ماجرا را که ذيلا می ايد.
در يک لحظه عاليه خانم همسر نيما با يک منقل و وافور کنار دست نيمايش قرار می گيرد تا بستی برايش چاق کند(چرا که مثل هميشه ممکن است اين ترياک او را سرحال بياورد)ناگاه می بيند که کار از کار گذشته است و ديگر دکتر و دارو هم فايده ای نمی کند.
سر بزرگ و طاس نيما را روی سينه اش می گذارد و با ناله و فغان داد می زند که نيمام از دست رفت.ان سر بزرگ به گفته ی جلال داغ داغ بود اما چشمهايش را بسته بودند.کوره ای تازه خاموش شده.باز هم جلال و سيمين دانشور همسر جلال باورشان نمی شد ولی قلب خاموش و نبض ايستاده بود.عاليه خانم بی تابی می کرد و هی می پرسيد جلال سيمين و .... ايا نيمام از دست رفت؟خلاصه جلال و کلفت خانه ی نيما او را رو به قبله می خوابانند و جلال به او می گويد برو سماور را اتش کن.الان قوم و خويشها می رسند و سماور نفتی را خود جلال روشن ميکند سپس قران می اورد و دنبال اقای صديقی که به نيما ارادتی نداشت تا شبی که قسمتی از شعر(قلعه ی سقريم)را از دهان خود نيما می شنود و همان زمان ارادت قلبی عجيبی به نيما پيدا ميکند رابطه ای همانند مولوی و مريدانش.وتا صديقی رفيق کوی و گرمابه ی نيما به خانه ی نيما برسد جلال لای قران را باز می کند که اين سوره می ايد(والصافات صفا)
پس از اتمام مقاله پيرمرد چشم ما بود فضای خانه به گونه ای بود که نتوانستم با صدای بلند گريه اتش غمم را خاموش کنم لاجرم امدم توی توالت نشستم و گريه ی سيری کردم.
تازگيها دارم به نگرش خودم می خندم اما(چه خنده ای بدتر از گريه)اين مضحک نيست که خوشبختی ادم در اين باشد که ادم اسمش را روی تنه ی درختها بکند؟ايا اين ادم خيلی خودخواه نيست؟و ان ادمهای ديگر ادمهای شريفتر و نجيبتری نيستند که می گذارند بپوسند بی انکه در يک تار مو حتی يک تار مو باقی مانده باشند؟خوشحالم که ديگر خيالباف و رويايی نيستم.ديگر نزديک است که سی سالم بشود هر چند که سی سالم بشود هر چند که سی سالم بشود هر چند که سی ساله شدن يعنی سی سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و به پايان رساندن اما در عوض خودم را پيدا کرده ام.
ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن ديگر خسته شده ام.به محض اينکه به خانه برميگردم و با خودم تنها می شوم يکمرتبه حس می کنم که تمام روزهايم به سرگردانی و گمشدگی در ميان انبوهی از چيزهاييکه از من نيست و باقی نمی ماند گذشته است.
