مهمونی می دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می خندیم. بعد که رفتند با دوستهای خودمونیمون می شینیم به حرفهاشون می خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می گیم! جوک لری می گیم! اصفهانی ها رو مسخره می کنیم. می گیم کاشونی ها ترسواند! رشتی ها بی غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی ها لاف می زنند!
پایین شهریها رو آدم حساب نمی کنیم! مرز بین پایین شهر و بالای شهر رو هم خودمون تعیین می کنیم! اونها که از قلهک پایینتر رو قبول ندارند شیک ترند! شهرستانی ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می کنه و ما یهویی از دهنمون می پره فوری توضیح می دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می کنه!
بشقاب و لیوانهای فرانسوی می خریم! لوسترهای ساخت چین می خریم! شکلات آیدین هدیه نمی بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می زنیم به کناریها راه رو باز می کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می شینیم با ماژیک پشت صندلی ها یادگاری می نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه امون توی مسابقه می بازه شیشه اتوبوس واحد رو می شکنیم! سیزده بدر گند می زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می دیم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می کنیم!
ما امام زاده می سازیم! بعد پول می ندازیم و از امام زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما روز عاشورا تاسوعا نذری می دیم! اما برای اینکه زعفرون گرونه روی پلو گلرنگ می ریزیم!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شنها گرفتیم که به همسایه ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوار های آدمخور .... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه !
ماها سینما نمی ریم و عوضش عشق می کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط !
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاتر علاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی ها هنرمون رو نشون بدیم!البته دوستان خیلی اصرار می کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
به آذری ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانیها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط:
ما همون 'آدم' هايی که در بالا گفتيم بمونيم!!!
سلام
دو روز از این اتفاق دردناک گذشته اما من هنوز باورم نمی شود که قیصر امین پور دیگردر میان ما نیست.خودش گفته بود(ناگهان چه زود دیر می شود)پس چرا خودش به این زودی دیر کرد.این کلمات حاصل دلی غمگین و ذهنی پریشان است.هر چه به مغزم خطور میکند در لحظه با فشردن دکمه های صفحه کلید کامپیوترم برروی کاغذ مجازی مونیتور نمایان و ثبت می شود.باورکنید من حتی یک بار نیز قیصر را از نزدیک ندیده ام.از سالهای دور پیش از سال ۱۳۶۳ با کتابهایش آشنا شدم.کلمه به کلمه،نفس به نفس با او همراه بوده ام.بسیار دوستش داشته ام و البته در آینده نیز با اشعار ساده و زیبایش،با ترانه هایی که هر کدامش در حافظه ی جمعی یک ملت ماندگار شده و نیز با دیگر آثار گران سنگش زندگی خواهم کرد.میگویند شاعران و خردمندان در هر جامعه ای مرگ آگاه هستند.این صفت کاملا در مورد قیصر عزیز صدق میکرد.خودش گفته بود:
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز همان حكايت هميشگي!
پيش از انكه باخبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
اي....
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود
از فرصت استفاده کرده و فقدان این شاعر تکرارناپذیرادب سترگ پارسی معاصررا به شما و خانواده ی محترمش تسلیت میگویم.(تولدش در سال ۱۳۳۸ در قصبه ای از قصبات دزفول و وفاتش در روز ششم آبان درسال۱۱۳۸۶ در بیمارستان دی تهران به وقوع پیوست.)به مناسبت درگذشت او ،تعدادی از اشعارش را به مدد حافظه ی ضعیف و پریشانم ذیلا اینجا قلمی خواهم کرد.اینها قطرات زلال و ماندنی ی از زندگی منندکه در تنهایی بارها و بارها نوشیده ام.اشتباههای تایپی محتملی که دامن این یادواره را خواهد گرفت،به حساب بعض فرومانده در گلویم بگذارید و مرا عفو کنید.حال پیش از نوشتن اشعار قیصر از شما استدعا می کنم فاتحه ای نثار روح سبز و متعالی اش کنید.چشمانم را اشک پر کرده است.به قول سهراب:بهتر آنست که برخیزم ، رنگ را بردارم ،دور تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.
غزل در پرده ي ديرسال
چرا تا شكفتم
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بي هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهاي من
افتاد
------------------------------------------------------------------------------
حرف اخر
هزار خواهش و ايا
هزار پرسش و اما
هزار چون وهزاران چراي بي زيرا
هزار بود و نبود
هزار شايد و بايد
هزار باد و مباد
هزار كار نكرده
هزار كاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوك و مگر
هزار بار هميشه هزار بار هنوز...
مگر تو اي همه هرگز
مگر تو اي همه هيچ
مگر تو نقطه ي پايان
بر اين هزار خط ناتمام بگذاري
مگر تو اي دم اخر
در اين ميانه تو
سنگ تمام بگذاري
------------------------------------------------------------------------------
الفباي درد
الفباي درد از لبم مي تراود
نه شبنم كه خون از شبم مي تراود
سه حرف است مضمون سي پاره ي دل
الف لام ميم از لبم مي تراود
چنان گرم هذيان عشقم كه اتش
به جاي عرق از تبم مي تراود
ز دل بر لبم تا دعايي برايد
اجابت ز هر ياربم مي تراود
ز دين ريا بي نيازم بنازم
به كفري كه از مذهبم مي تراود
------------------------------------------------------------------------------
حتي اگر نباشي
مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را
مي جويمت چنانكه لب تشنه اب را
محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان افتاب را
بي تابم انچنانكه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را
بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل
يا انچنانكه بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي مي افرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
يا چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
------------------------------------------------------------------------------
حسرت هميشگي
حرفهاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
باز همان حكايت هميشگي!
پيش از انكه باخبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
اي....
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود
------------------------------------------------------------------------------
اواز عاشقانه
اواز عاشقانه ي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نمي كند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست
اي داد كس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي هاي هاي عزا در گلو شكست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
ان گريه هاي عقده گشا در گلو شكست
ان روزهاي خوب كه ديديم خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست
بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت
ايا ز ياد رفت و چرا در گلو شكست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و افرين و دعا در گلو شكست
------------------------------------------------------------------------------
سرود صبح
حنجره ها روزه ي سكوت گرفتند
پنجره ها تار عنكبوت گرفتند
عقده ي فرياد بود و بغض گلوگير
بهت فصيح مرا سكوت گرفتند
نعره زدم:عاشقان گرسنه ي مرگند
درد مرا قوت لايموت گرفتند
چون پر پروانه تا كه دست گشودم
دست مرا لحظه ي قنوت گرفتند
خط خطا بر سرود صبح كشيدند
روشني صفحه را خطوط گرفتند
------------------------------------------------------------------------------
اشتقاق
وقتي جهان از ريشه ي جهنم
و ادم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي ياس مي ايد
وقتي كه يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را
به كفتر
تبديل مي كند
بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخواني
نان است
------------------------------------------------------------------------------
روز مبادا
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها....
مثل هميشه اخر حرفم
و حرف اخرم را
با بغض مي خورم
عمريست
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم:
باشد يراي روز مبادا!!
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
ان روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي داند؟؟
شايد
امروز نيز روز مبادا
باشد!
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها....
هر روز بي تو
روز مباداست
------------------------------------------------------------------------------
اگر عشق نبود
از غم خبري نبود اگر عشق نبود
دل بودولي چه سود اگر عشق نبود؟؟
بي رنگتر از نقطه ي موهومي بود
اين دايره ي كبود اگر عشق نبود
از اينه ها غبار خاموشي را
عكس چه كسي زدود اگر عشق نبود؟؟
در سينه ي هر سنگ دلي در تپش است
از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود؟؟
بي عشق دلم جز گره كوري چه بود؟
دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود
از دست تو دراين همه سرگرداني
تكليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟؟؟؟؟
------------------------------------------------------------------------------
مساحت عشق
شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد
مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد
محيط تنگ دلم را شكسته رسم كنيد
خطوط منحني خنده را خراب كنيد
طنين نام مرا موريانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غير ازين خطاب كنيد
دگر به منطق منسوخ مرگ مي خندم
مگر به شيوه ي ديگر مرا مجاب كنيد
در انجماد سكون پيش از انكه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهاي عشق اب كنيد
مگر سماجت پولادي سكوت مرا
درون كوره ي فرياد خود مذاب كنيد
بلاغت خم من انتشار خواهد يافت
اگر كه متن سكوت مرا كتاب كنيد
------------------------------------------------------------------------------
اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون اگر دل دليل است...
سراپا دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است اورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم
اگر دشنه ي دشمنان گردنيم!
اگر خنجر دوستان گرده ايم!
گواهي بخواهيد اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
ازين دست عمري به سر برده ايم
------------------------------------------------------------------------------
نامه اي براي تو
اين ترانه بوي نان نمي دهد
بوي حرف ديگران نمي دهد
سفره ي دلم دوباره باز شد
سفره اي كه بوي نان نمي دهد
نامه اي كه ساده و صميميست
بوي شعر و داستان نمي دهد:
...با سلام و ارزوي طول عمر
كه زمانه اين زمان نمي دهد
كاش اين زمانه زير و رو شود
روي خوش به ما نشان نمي دهد
يك وجب زمين براي باغچه
يك دريچه اسمان نمي دهد
وسعتي به قدر جاي ما دو تن
گر زمين دهد زمان نمي دهد
فرصتي براي دوست داشتن
نوبتي به عاشقان نمي دهد
هيچ كس برايت از صميم دل
دست دوستي تكان نمي دهد
هيچكس به غير ناسزا تو را
هديه اي به رايگان نمي دهد
كس ز فرط هاي و هوي گرگ و ميش
دل به هي هي شبان نمي دهد
جز دلت كه قطره ايست بيكران
كس نشان ز بيكران نمي دهد
عشق نام بي نشانه است و كس
نام ديگري بدان نمي دهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان
نان و گل به ميهمان نمي دهد
------------------------------------------------------------------------------
عصر جديد
ما
در عصر احتمال به سر مي بريم
در عصر شك و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف كه باد بيايد
در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري كه هيچ اصلي
جز اصل احتمال يقيني نيست
اما من
بي نام تو
حتي
يك لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عين اليقين من
قطعيت نگاه تو
دين من است
من از تو ناگزيرم
من
من بي نام ناگزير تو مي ميرم.
روحش شاد باد.
۹/۸/۱۳۸۶
من كيستم؟
من كيستم؟ من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند
مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟
ای کاش می توانستم مثل حافظ شعر بگويم و مثل او حساسيتی داشته باشم که ايجاد کننده ی رابطه با تمام لحظه های صميمانه ی تمام زندگيهای تمام مردم و اينده باشد اگر عشق عشق باشد زمان حرف احمقانه ايست. چه دنيای عجيبيست.من اصلا کاری به کار هيچکس ندارم و همين بی ازار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه در باره ام کنجکاو بشوند. نميدانم چطور بايد با مردم برخورد کرد.من ادم کمرويی هستم. برايم خيلی مشکل است که سر صحبت را با ديگران باز کنم.به خصوص که اين ديگران اصلا برايم جالب نباشندوبگذريم.
ميان اين همه ادمهای جورواجور انقدر احساس تنهايی می کنم که گاهی گلويم می خواهد از بغض پاره شود....
حس خارج از جريان بودن دارد خفه ام می کند.کاش در جای ديگری به دنيا امده بودموجايی نزديک به مرکز حرکات و جنبشهای زنده.
افسوس که همه ی عمرم و همه ی تواناييهايم را بايد فقظ و فقط به به علت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها در بيغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بيهودگی است تلف کنم همچنان که تا به حال کرده ام.وقتی تفاوت را می بينم و اين جريان زنده ی هوشيار را که با چه نيرويی به پيش می رود و شوق افريدن و ساختن را تلقين و بيدار می کند مغزم پر از سياهی و نااميدی می شود و دلم می خواهد بميرم و ديگر به قطعات و اشعار ديگران ناخنک نزنم و ديگر کوهی از مطبوعات رايج ادبی و هنری را درون کومه ی تاريک خودم انبار نکنم.
ولی تا به خود ازاد و راحت و جدا از همه خودهای اسيرکننده ی ديگران نرسی به هيچ چيزنخواهی رسيد.تا خودت را دربست و تمام و کمال در اختيار ان نيرويی که زندگی اش رااز مرگ و نابودی انسان می گيرد نگذاری موفق نخواهی شد.که زندگی خودت را خلق کنی.... هنرقويترين عشقهاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجوديتش دست پيدا کند.
من تهران را دوست دارم هر چه می خواهد باشد باشد.من دوستش دارم و فقط در انجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پيدا می کند ان افتاب لخت کننده و ان غروبهای سنگين و ان کوچه های باريک و ان مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم.
يک تابلو از ليوناردو داوينچی در نشنال گالری هست که من قبلا نديده بودم يعنی در سفر قبليم به لندن.محشر است همه چيز در يک رنگ ابی سبک حل شده است.مثل ادم است+سپيده دم.
دلم می خواست خم شوم و نماز بخوانم.مذهب يعنی همين و من فقط در لحظات عشق و ستايش است که احساس مذهبی بودن می کنم.
محروميتهای من اگر به من غم می دهند در عوض اين خاصيت را هم دارند که مرا از دام تمام تظاهرات فريبنده ای که در سطح يک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات می دهند و با
خودشان به قعر اين رابطه که مرکز طپشها و تحولات اصلی است نزديک می کنند.
من نمی خواهم سير باشم بلکه می خواهم به فضيلت سيری برسم.
بديهای من چه هستند جز شرم و عجز خوبيهای من از بيان کردن جز ناله ی اسارت خوبيهای من در اين دنيايی که تا چشم کار می کند ديوار است و جيره بندی افتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.
ديروز در يک مجموعه شعر قديمی داشتم قطعه ی (پيرمرد چشم ما بود از جلال ال احمد) که راجع به اخرين لحظات زندگی نيما يوشيج قبل از مرگ بود را می خواندم.
چند سطر اخر نوشته بغظم را به شدت ترکاند زمانيکه نيما را سوار قاطر از يوش به علت بيماری شديدش به اول جاده ی چالوس-تهران می اوردند و پس از ان با مرارتهای بسيار به تهران و به خانه ی خودش که ديوار به ديوار خانه ی جلال ال احمد بود اوردند.حال بشنويد بقيه ی ماجرا را که ذيلا می ايد.
در يک لحظه عاليه خانم همسر نيما با يک منقل و وافور کنار دست نيمايش قرار می گيرد تا بستی برايش چاق کند(چرا که مثل هميشه ممکن است اين ترياک او را سرحال بياورد)ناگاه می بيند که کار از کار گذشته است و ديگر دکتر و دارو هم فايده ای نمی کند.
سر بزرگ و طاس نيما را روی سينه اش می گذارد و با ناله و فغان داد می زند که نيمام از دست رفت.ان سر بزرگ به گفته ی جلال داغ داغ بود اما چشمهايش را بسته بودند.کوره ای تازه خاموش شده.باز هم جلال و سيمين دانشور همسر جلال باورشان نمی شد ولی قلب خاموش و نبض ايستاده بود.عاليه خانم بی تابی می کرد و هی می پرسيد جلال سيمين و .... ايا نيمام از دست رفت؟خلاصه جلال و کلفت خانه ی نيما او را رو به قبله می خوابانند و جلال به او می گويد برو سماور را اتش کن.الان قوم و خويشها می رسند و سماور نفتی را خود جلال روشن ميکند سپس قران می اورد و دنبال اقای صديقی که به نيما ارادتی نداشت تا شبی که قسمتی از شعر(قلعه ی سقريم)را از دهان خود نيما می شنود و همان زمان ارادت قلبی عجيبی به نيما پيدا ميکند رابطه ای همانند مولوی و مريدانش.وتا صديقی رفيق کوی و گرمابه ی نيما به خانه ی نيما برسد جلال لای قران را باز می کند که اين سوره می ايد(والصافات صفا)
پس از اتمام مقاله پيرمرد چشم ما بود فضای خانه به گونه ای بود که نتوانستم با صدای بلند گريه اتش غمم را خاموش کنم لاجرم امدم توی توالت نشستم و گريه ی سيری کردم.
تازگيها دارم به نگرش خودم می خندم اما(چه خنده ای بدتر از گريه)اين مضحک نيست که خوشبختی ادم در اين باشد که ادم اسمش را روی تنه ی درختها بکند؟ايا اين ادم خيلی خودخواه نيست؟و ان ادمهای ديگر ادمهای شريفتر و نجيبتری نيستند که می گذارند بپوسند بی انکه در يک تار مو حتی يک تار مو باقی مانده باشند؟خوشحالم که ديگر خيالباف و رويايی نيستم.ديگر نزديک است که سی سالم بشود هر چند که سی سالم بشود هر چند که سی سالم بشود هر چند که سی ساله شدن يعنی سی سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و به پايان رساندن اما در عوض خودم را پيدا کرده ام.
ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن ديگر خسته شده ام.به محض اينکه به خانه برميگردم و با خودم تنها می شوم يکمرتبه حس می کنم که تمام روزهايم به سرگردانی و گمشدگی در ميان انبوهی از چيزهاييکه از من نيست و باقی نمی ماند گذشته است.