تبليغاتX
چراغ باده
ادبی.سینمایی.اجتماعی

نامه ی اول فروغ به همسرش از پزارو  ايتاليابرای دريافت جايزه ی بهترين فيلم جشنواره برای فيلم مستند اين خانه سياه است               

ای کاش می توانستم مثل حافظ شعر بگويم و مثل او حساسيتی داشته باشم که ايجاد کننده ی رابطه با تمام لحظه های صميمانه ی تمام زندگيهای تمام مردم و اينده باشد اگر عشق عشق باشد زمان حرف احمقانه ايست. چه دنيای عجيبيست.من اصلا کاری به کار هيچکس ندارم و همين بی ازار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه در باره ام کنجکاو بشوند. نميدانم چطور بايد با مردم برخورد کرد.من ادم کمرويی هستم. برايم خيلی مشکل است که سر صحبت را با ديگران باز کنم.به خصوص که اين ديگران اصلا برايم جالب نباشندوبگذريم.

ميان اين همه ادمهای جورواجور انقدر احساس تنهايی می کنم که گاهی گلويم می خواهد از بغض پاره شود....

حس خارج از جريان بودن دارد خفه ام می کند.کاش در جای ديگری به دنيا امده بودموجايی نزديک به مرکز حرکات و جنبشهای زنده.

افسوس که همه ی عمرم و همه ی تواناييهايم را بايد فقظ و فقط به به علت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها  در بيغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بيهودگی است تلف کنم همچنان که تا به حال کرده ام.وقتی تفاوت را می بينم و اين جريان زنده ی هوشيار را که با چه نيرويی به پيش می رود و شوق افريدن و ساختن را تلقين و بيدار می کند مغزم پر از سياهی و نااميدی می شود و دلم می خواهد بميرم و ديگر به قطعات و اشعار ديگران ناخنک نزنم و ديگر کوهی از مطبوعات رايج ادبی و هنری را درون کومه ی تاريک خودم انبار نکنم.

ولی تا به خود ازاد و راحت و جدا از همه خودهای اسيرکننده ی ديگران نرسی به هيچ چيزنخواهی رسيد.تا خودت را دربست و تمام و کمال در اختيار ان نيرويی که زندگی اش رااز مرگ و نابودی انسان می گيرد نگذاری موفق نخواهی شد.که زندگی خودت را خلق کنی.... هنرقويترين عشقهاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجوديتش دست پيدا کند.

من تهران را دوست دارم هر چه می خواهد باشد باشد.من دوستش دارم و فقط در انجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پيدا می کند ان افتاب لخت کننده و ان غروبهای سنگين و ان کوچه های باريک و ان مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم.

يک تابلو از ليوناردو داوينچی در نشنال گالری هست که من قبلا نديده بودم يعنی در سفر قبليم به لندن.محشر است همه چيز در يک رنگ ابی سبک حل شده است.مثل ادم است+سپيده دم.

دلم می خواست خم شوم و نماز بخوانم.مذهب يعنی همين و من فقط در لحظات عشق و ستايش است که احساس مذهبی بودن می کنم.

محروميتهای من اگر به من غم می دهند در عوض اين خاصيت را هم دارند که مرا از دام تمام تظاهرات فريبنده ای که در سطح يک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات می دهند و با

خودشان به قعر اين رابطه که مرکز طپشها و تحولات اصلی است نزديک می کنند.

من نمی خواهم سير باشم بلکه می خواهم به فضيلت سيری برسم.

بديهای من چه هستند جز شرم و عجز خوبيهای من از بيان کردن  جز ناله ی اسارت خوبيهای من در اين دنيايی که تا چشم کار می کند ديوار است و جيره بندی افتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.

ديروز در يک مجموعه شعر قديمی داشتم قطعه ی (پيرمرد چشم ما بود از جلال ال احمد) که راجع به اخرين لحظات زندگی نيما يوشيج قبل از مرگ بود را می خواندم.

چند سطر اخر نوشته بغظم را به شدت ترکاند زمانيکه نيما را سوار قاطر از يوش به علت بيماری شديدش به اول جاده ی چالوس-تهران می اوردند و پس از ان با مرارتهای بسيار به تهران و به خانه ی خودش که ديوار به ديوار خانه ی جلال ال احمد بود اوردند.حال بشنويد بقيه ی ماجرا را که ذيلا می ايد.

در يک لحظه عاليه خانم همسر نيما با يک منقل و وافور کنار دست نيمايش قرار می گيرد تا بستی برايش چاق کند(چرا که مثل هميشه ممکن است اين ترياک او را  سرحال بياورد)ناگاه می بيند که کار از کار گذشته است و ديگر دکتر و دارو هم فايده ای نمی کند.

سر بزرگ و طاس نيما را روی سينه اش می گذارد و با ناله و فغان داد می زند که نيمام از دست رفت.ان سر بزرگ به گفته ی جلال داغ داغ بود اما چشمهايش را بسته بودند.کوره ای تازه خاموش شده.باز هم جلال و سيمين دانشور همسر جلال باورشان نمی شد ولی قلب خاموش و نبض ايستاده بود.عاليه خانم بی تابی می کرد و هی می پرسيد جلال سيمين و .... ايا نيمام از دست رفت؟خلاصه جلال و کلفت خانه ی نيما او را رو به قبله می خوابانند و جلال به او می گويد برو سماور را اتش کن.الان قوم و خويشها می رسند و سماور نفتی را خود جلال روشن ميکند سپس قران می اورد و دنبال اقای صديقی که به نيما ارادتی نداشت تا شبی که قسمتی از شعر(قلعه ی سقريم)را از دهان خود نيما می شنود و همان زمان ارادت قلبی عجيبی به نيما پيدا ميکند رابطه ای همانند مولوی و مريدانش.وتا صديقی رفيق کوی و گرمابه ی نيما به خانه ی نيما برسد جلال لای قران را باز می کند که اين سوره می ايد(والصافات صفا)

پس از اتمام مقاله پيرمرد چشم ما بود فضای خانه به گونه ای بود که نتوانستم با صدای بلند گريه اتش غمم را خاموش کنم لاجرم امدم توی توالت نشستم و گريه ی سيری کردم.

تازگيها دارم به نگرش خودم می خندم اما(چه خنده ای بدتر از گريه)اين مضحک نيست که خوشبختی ادم در اين باشد که ادم اسمش را روی تنه ی درختها بکند؟ايا اين ادم خيلی خودخواه نيست؟و ان ادمهای ديگر ادمهای شريفتر و نجيبتری نيستند که می گذارند بپوسند بی انکه در يک تار مو حتی يک تار مو باقی مانده باشند؟خوشحالم که ديگر خيالباف و رويايی نيستم.ديگر نزديک است که سی سالم بشود هر چند که سی سالم بشود هر چند که سی سالم بشود هر چند که سی ساله شدن يعنی سی سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و به پايان رساندن اما در عوض خودم را پيدا کرده ام.

ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن ديگر خسته شده ام.به محض اينکه به خانه برميگردم و با خودم تنها می شوم يکمرتبه حس می کنم که تمام روزهايم به سرگردانی و گمشدگی در ميان انبوهی از چيزهاييکه از من نيست و باقی نمی ماند گذشته است.

 

نوشته شده توسط رضا مسینایی در ساعت 16:40 | لینک  |