تبليغاتX
چراغ باده
ادبی.سینمایی.اجتماعی

سلام

دو روز از این اتفاق دردناک گذشته اما من هنوز باورم نمی شود که قیصر امین پور دیگردر میان ما نیست.خودش گفته بود(ناگهان چه زود دیر می شود)پس چرا خودش به این زودی دیر کرد.این کلمات حاصل دلی غمگین و ذهنی پریشان است.هر چه به مغزم خطور میکند در لحظه با فشردن دکمه های صفحه کلید کامپیوترم برروی کاغذ مجازی مونیتور نمایان و ثبت می شود.باورکنید من حتی یک بار نیز قیصر را از نزدیک ندیده ام.از سالهای دور پیش از سال ۱۳۶۳ با کتابهایش آشنا شدم.کلمه به کلمه،نفس به نفس با او همراه بوده ام.بسیار دوستش داشته ام و البته در آینده نیز با اشعار ساده و زیبایش،با ترانه هایی که هر کدامش در حافظه ی جمعی یک ملت ماندگار شده و نیز با دیگر آثار گران سنگش زندگی خواهم کرد.میگویند شاعران و خردمندان در هر جامعه ای مرگ آگاه هستند.این صفت کاملا در مورد قیصر عزیز صدق میکرد.خودش گفته بود:

حرفهاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي كني:

وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از انكه باخبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

اي....

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان

چقدر زود

دير مي شود

از فرصت استفاده کرده و فقدان این شاعر تکرارناپذیرادب سترگ پارسی معاصررا به شما و خانواده ی محترمش تسلیت میگویم.(تولدش در سال ۱۳۳۸ در قصبه ای از قصبات دزفول و وفاتش در روز ششم آبان درسال۱۱۳۸۶ در بیمارستان دی تهران به وقوع پیوست.)به مناسبت درگذشت او ،تعدادی از اشعارش را به مدد حافظه ی ضعیف و پریشانم ذیلا اینجا قلمی خواهم کرد.اینها قطرات زلال و ماندنی ی از زندگی منندکه در تنهایی بارها و بارها نوشیده ام.اشتباههای تایپی محتملی  که دامن این یادواره را  خواهد گرفت،به حساب بعض فرومانده در گلویم بگذارید و مرا عفو کنید.حال پیش از نوشتن اشعار قیصر از شما استدعا می کنم فاتحه ای نثار روح سبز و متعالی اش کنید.چشمانم را اشک پر کرده است.به قول سهراب:بهتر آنست که برخیزم ، رنگ را بردارم ،دور تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم.

                غزل در پرده ي ديرسال

چرا تا شكفتم

چرا تا تو را داغ بودم نگفتم

چرا بي هوا سرد شد باد

چرا از دهن

حرفهاي من

افتاد

------------------------------------------------------------------------------

                     حرف اخر

هزار خواهش و ايا

هزار پرسش و اما

هزار چون وهزاران چراي بي زيرا

هزار بود و نبود

هزار شايد و بايد

هزار باد و مباد

هزار كار نكرده

هزار كاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بوك و مگر

هزار بار هميشه هزار بار هنوز...

مگر تو اي همه هرگز

مگر تو اي همه هيچ

مگر تو نقطه ي پايان

بر اين هزار خط ناتمام بگذاري

مگر تو اي دم اخر

در اين ميانه تو

سنگ تمام بگذاري

------------------------------------------------------------------------------

                 الفباي درد

الفباي درد از لبم مي تراود

نه شبنم كه خون از شبم مي تراود

سه حرف است مضمون سي پاره ي دل

الف لام ميم از لبم مي تراود

چنان گرم هذيان عشقم كه اتش

به جاي عرق از تبم مي تراود

ز دل بر لبم تا دعايي برايد

اجابت ز هر ياربم مي تراود

ز دين ريا بي نيازم بنازم

به كفري كه از مذهبم مي تراود

------------------------------------------------------------------------------

                     حتي اگر نباشي

مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را

مي جويمت چنانكه لب تشنه اب را

محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح

يا شبنم سپيده دمان افتاب را

بي تابم انچنانكه درختان براي باد

يا كودكان خفته به گهواره تاب را

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل

يا انچنانكه بال پريدن عقاب را

حتي اگر نباشي مي افرينمت

چونانكه التهاب بيابان سراب را

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي

يا چون تو پرسشي چه نيازي جواب را

------------------------------------------------------------------------------

                     حسرت هميشگي

حرفهاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي كني:

وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از انكه باخبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

اي....

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان

چقدر زود

دير مي شود

------------------------------------------------------------------------------

                     اواز عاشقانه

اواز عاشقانه ي ما در گلو شكست

حق با سكوت بود صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي كند

تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست

اي داد كس به داغ دل باغ دل نداد

اي واي هاي هاي عزا در گلو شكست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

ان گريه هاي عقده گشا در گلو شكست

ان روزهاي خوب كه ديديم خواب بود

خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست

بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت

ايا ز ياد رفت و چرا در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرين و افرين و دعا در گلو شكست

------------------------------------------------------------------------------

                     سرود صبح

حنجره ها روزه ي سكوت گرفتند

پنجره ها تار عنكبوت گرفتند

عقده ي فرياد بود و بغض گلوگير

بهت فصيح مرا سكوت گرفتند

نعره زدم:عاشقان گرسنه ي مرگند

درد مرا قوت لايموت گرفتند

چون پر پروانه تا كه دست گشودم

دست مرا لحظه ي قنوت گرفتند

خط خطا بر سرود صبح كشيدند

روشني صفحه را خطوط گرفتند

------------------------------------------------------------------------------

                          اشتقاق

وقتي جهان از ريشه ي جهنم

و ادم

از عدم

و سعي

از ريشه هاي ياس مي ايد

وقتي كه يك تفاوت ساده

در حرف

كفتار را

به كفتر

تبديل مي كند

بايد به بي تفاوتي واژه ها

و واژه هاي بي طرفي

مثل نان

دل بست

نان را

از هر طرف بخواني

نان است

------------------------------------------------------------------------------

                     روز مبادا

وقتي تو نيستي

نه هستهاي ما

چونانكه بايدند

نه بايدها....

مثل هميشه اخر حرفم

و حرف اخرم را

با بغض مي خورم

عمريست

لبخندهاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي كنم:

باشد يراي روز مبادا!!

اما

در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

ان روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما كسي چه مي داند؟؟

شايد

امروز نيز روز مبادا

باشد!

وقتي تو نيستي

نه هستهاي ما

چونانكه بايدند

نه بايدها....

هر روز بي تو

روز مباداست

------------------------------------------------------------------------------

                     اگر عشق نبود

از غم خبري نبود اگر عشق نبود

دل بودولي چه سود اگر عشق نبود؟؟

بي رنگتر از نقطه ي موهومي بود

اين دايره ي كبود اگر عشق نبود

از اينه ها غبار خاموشي را

عكس چه كسي زدود اگر عشق نبود؟؟

در سينه ي هر سنگ دلي در تپش است

از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود؟؟

بي عشق دلم جز گره كوري چه بود؟

دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود

از دست تو دراين همه سرگرداني

تكليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟؟؟؟؟

------------------------------------------------------------------------------

                        مساحت عشق

شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد

مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد

محيط تنگ دلم را شكسته رسم كنيد

خطوط منحني خنده را خراب كنيد

طنين نام مرا موريانه خواهد خورد

مرا به نام دگر غير ازين خطاب كنيد

دگر به منطق منسوخ مرگ مي خندم

مگر به شيوه ي ديگر مرا مجاب كنيد

در انجماد سكون پيش از انكه سنگ شوم

مرا به هرم نفسهاي عشق اب كنيد

مگر سماجت پولادي سكوت مرا

درون كوره ي فرياد خود مذاب كنيد

بلاغت خم من انتشار خواهد يافت

اگر كه متن سكوت مرا كتاب كنيد

------------------------------------------------------------------------------

اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم

اگر خون                     اگر دل دليل است...

سراپا دل بود ما خورده ايم

اگر دل دليل است اورده ايم

اگر داغ شرط است ما برده ايم

اگر دشنه ي دشمنان گردنيم!

اگر خنجر دوستان گرده ايم!

گواهي بخواهيد اينك گواه:

همين زخمهايي كه نشمرده ايم!

دلي سربلند و سري سر به زير

ازين دست عمري به سر برده ايم

------------------------------------------------------------------------------

                     نامه اي براي تو

اين ترانه بوي نان نمي دهد

بوي حرف ديگران نمي دهد

سفره ي دلم دوباره باز شد

سفره اي كه بوي نان نمي دهد

نامه اي كه ساده و صميميست

بوي شعر و داستان نمي دهد:

...با سلام و ارزوي طول عمر

كه زمانه اين زمان نمي دهد

كاش اين زمانه زير و رو شود

روي خوش به ما نشان نمي دهد

يك وجب زمين براي باغچه

يك دريچه اسمان نمي دهد

وسعتي به قدر جاي ما دو تن

گر زمين دهد زمان نمي دهد

فرصتي براي دوست داشتن

نوبتي به عاشقان نمي دهد

هيچ كس برايت از صميم دل

دست دوستي تكان نمي دهد

هيچكس به غير ناسزا تو را

هديه اي به رايگان نمي دهد

كس ز فرط هاي و هوي گرگ و ميش

دل به هي هي شبان نمي دهد

جز دلت كه قطره ايست بيكران

كس نشان ز بيكران نمي دهد

عشق نام بي نشانه است و كس

نام ديگري بدان نمي دهد

جز تو هيچ ميزبان مهربان

نان و گل به ميهمان نمي دهد

------------------------------------------------------------------------------

                         عصر جديد

ما

در عصر احتمال به سر مي بريم

در عصر شك و شايد

در عصر پيش بيني وضع هوا

از هر طرف كه باد بيايد

در عصر قاطعيت ترديد

عصر جديد

عصري كه هيچ اصلي

جز اصل احتمال  يقيني نيست

اما من

بي نام تو

حتي

يك لحظه احتمال ندارم

چشمان تو

عين اليقين من

قطعيت نگاه تو

دين من است

من از تو ناگزيرم

من

من بي نام ناگزير تو مي ميرم.

روحش شاد باد.

۹/۸/۱۳۸۶

 

نوشته شده توسط رضا مسینایی در ساعت 11:4 | لینک  | 

                                  من كيستم؟

   

من كيستم؟ من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند

 مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟

نوشته شده توسط رضا مسینایی در ساعت 9:15 | لینک  |